دوستت خواهم داشت ...

دوستت خواهم داشت
به همه خواهم گفت
به شمع به پروانه
به گل و گلخانه
به هر انکس که تو را یاد کند
به نسیمی که گذر خواهد کرد
به پرستو در باغ
به گلی نوزاده
به گیاهی که نظر کرد به خاک
و به خاکی که به آن نفست جان بخشید
به همه خواهم گفت
به همه کوچه و باغ
به همه کوی و محل به همه مردم شهر
به همه خواهم گفت
<<< که تو را می خوانم و تو را دوستت خواهم داشت >>>

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نکنم . جز به تو و به خوبيات به هيچکسي خو نکنم. قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين اسم تو رو داد مي زنم تا دمدماي آخرين
تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي: آه اي مرد چرا تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي !!!!

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم. ![]()
هرگز اميد را از کسی سلب نکن شايد اين تنها چيزی باشد که دارد
گفتی محبت کن برو باشد میروم خداحافظ میروم تا تو باور کنی دارم محبت میکنم ![]()
![]()
پسرک، لحظه هاي كاغذيش را مچاله كرد بارها مي نوشت و دلخور از آنان كه بيگناه مجرم مي پنداشتنش كاغذ لحظه هايش را مچاله ميكرد ديگر برايش فرقي نداشت دختركها چگونه نگاهش ميكنند چه خطابش ميكنند او دختركي را داشت كه عشق خطابش ميكرد .صدايش ميزد انگار كه در مزرعه اي بزرگ گمش كرده بود ... با تمام وجود فريادش ميزد
گریه می کند
طاقت ندارم
من هم گریه می کنم
این گونه سبک می شوم
درست مثل بارش باران
که این روزها بد جوری خود نمایی می کند
شاید به حال من
من غریب تر از باران
هیچ شانه ای نیست که بر روی ان خود را خالی کنم
اما او زمین را دارد
چه خوب تکیه گاهی دارد
پنجره را باز می کنم
بوی باران نزدیک است
آری به یادت می افتم
اما از تو دور می شوم
خیلی دور ![]()

یه دختر چند سالی بود که پسری رو دوست داشت. اما هیچ وقت اینو بهش نگفته بود . هرگز به او ابراز علاقه نکرده بود . همیشه دوست داشت که پسر یه بار بیاد و با اون صحبت کنه . حتی یه صحبت معمولی !مثلاٌ از اون یه خودکار بخواد ، به همین سادگی !!! تا اینکه بالاخره یه روز پسر اومد و اتفاقاً از دختر یه خودکارخواست . دختر در حالی که خودکار توی جیبش بود گفت : ندارم !!!!!!! ![]()
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم . يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده . وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كورشده . بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت ولي يه لبخند تلخ بهش زد و براي آخرين بار گفت : مراقب چشماي من باش ... .![]()
![]()
![]()
![]()

نيمه شب بود ... در يك شب سرد و باروني ... در قبرستاني قدم ميزدم كه با همه ي قبرستانها فرق داشت ... ساكت بود و خلوت ... قبرهاي زيادي آنجا بود ... جايي بود كه دل هاي شكسته انسانها را خاك ميكردند ... در حال گذشتن از آنجا بودم كه ديدم دل تازه اي را به زير خاك ميبرند ... به آن سو رفتم ... ![]()
صاحب آن دل آنجا بود ... ازش سوال كردم چرا دلت شكست ؟؟؟ قطره هاي كوچك اشك از چشمانش سرازير شد ... گفت : عاشق بودم ... عاشق كسي كه تمام زندگي ام و خوشبختي ام را در درون او ديدم ... آنهم عاشق بود ... هميشه از عشق و دوست داشتن برايم حرف ميزد ... اما ... نفهميدم كه دروغ ميگويد ....نفهميدم كه تمام حرفهايش دروغي بيش نبود ... تمام عشق و زندگي اش را با كاغذ كثيفي كه بهش ميگند پول فروخت ... نه دل عاشق من برايش مهم بود و نه زندگي اش و نه عشقش ... فقط و فقط پول برايش مهم بود ... ![]()
![]()
دلم نميخواست آنجا بمونم ... احساس تنهايي و غربت داشتم ... از چيزي ميترسيدم ... نميدونستم حدسم درسته يا نه ولي مي ترسيدم دل كوچك منم روزي اينجا خاك شود ... در قبرستاني تاريك و سرد و خلوت ... ![]()
![]()
![]()
![]()
