تبليغاتX
> example: شمعی که هرگز نمی سوزد
Hating LoVe
عشق مُرد !!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 10:33  توسط میلاد   | 

دوستت خواهم داشت ...

 

دوستت خواهم داشت

 

به همه خواهم گفت

 

به شمع به پروانه

 

به گل و گلخانه

 

به هر انکس که تو را یاد کند

 

به نسیمی که گذر خواهد کرد

 

به پرستو در باغ

 

به گلی نوزاده

 

به گیاهی که نظر کرد به خاک

 

و به خاکی که  به آن نفست جان بخشید

 

به همه خواهم گفت

 

به همه کوچه و باغ

 

به همه کوی  و محل به همه مردم شهر

  

به همه خواهم گفت

 

<<< که تو را می خوانم  و  تو را دوستت خواهم داشت >>>

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:34  توسط میلاد   | 

عشق اونیه که به خاطر اون تموم قانونای روزگار رو زیر پا میذاری و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگی
رو جایگزینش میکنی
عشق اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت میخواد مث ابر بهاری گریه کنی اون میشه سنگ صبورت و اغوشش
میشه پناهگاهت و شونه هاش برات تکیه گاهی برای اشکهات
عشق اونیه که شبها با یاد اون میخوابی با یاد اون غذا میخوری با یاد اون حتی اهنگ گوش میدی
عشق اونیه که شبها قبل از خوب با رویای با او بودن چشماتو روی هم میذاری
عشق اونیه که شبها موقع خواب دوست داری سره اون کنار سر تو باشه
عشق اونیه که شبها دستاتو زیر بالش یا زیر بغلات پنهون میکنی تا کمبود دستای گرمشو کمتر حس کنی
عشق اونیه که دوست داری بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات
عشق اونیه که میخوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای زندگیت
عشق اونیه که لدت همیشه بهونه ی اونو میگیره هر چند میدونی که دیدار او غیر مقدوره
عشق ا ونیه که براش بی تابی میکنی و نا خود اگاه بدنت براش میلرزه
عشق اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه
عشق اونه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری حتی اگر هم نتونی بهش بدی
عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری برای اون بگی
عشق اونیه که تو دوست داری اولین کسی که از پیروزیعات با خبر میشه اون باشه
عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای از اون از دنیا با ارزش ترمیشه برات
عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو میبینی ددت فراموشت میشه
عشق اونیه که به خاطر شنیدن صداش حاضری خیلی از ارزش هارو زیر پات بذاری
عشق اونیه که تو موقع شادیهات دوست داری اونم کنارت بود و سهمی از این خوشیهارو داشت
عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به ادما دروغ بگی
عشق اونیه که به اون اختیار تام میدی تا وارد حریم خصوصیه زندگیت بشه
عشق اونیه که اون تموم فکر و ذکرت میشه
عشق اونیه که اسمون سیاه دلت با قدوم اون رنگین کمان میشه
عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری میکنی
عشق اونیه که موقع دلتنگیهات مث ابر پر بارون اسمون دلت رو تصاحب میکنه
عشق اونیه که از دوری اون قلم دست میگیری و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ میاری
و عشق اونیه که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی حتی اگه اون تورو فراموش کنه


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط میلاد   | 

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو نکنم . جز به تو و به خوبيات به هيچکسي خو نکنم. قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين اسم تو رو داد مي زنم تا دمدماي آخرين

تو اگر مي دانستي كه چه دردي دارد كه چه زخمي دارد خنجره از دسته عزيزان خوردن از من خسته نمي پرسيدي: آه اي مرد چرا تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــــايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي !!!!

مرد تنها

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:49  توسط میلاد   | 

وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم.

هرگز اميد را از کسی سلب نکن شايد اين تنها چيزی باشد که دارد  

گفتی محبت کن برو باشد میروم خداحافظ میروم تا تو باور کنی دارم محبت میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:48  توسط میلاد   | 

 

پسرک، لحظه هاي كاغذيش را مچاله كرد بارها مي نوشت و دلخور از آنان كه بيگناه مجرم مي پنداشتنش كاغذ لحظه هايش را مچاله ميكرد ديگر برايش فرقي نداشت دختركها چگونه نگاهش ميكنند چه خطابش ميكنند او دختركي را داشت كه عشق خطابش ميكرد .صدايش ميزد انگار كه در مزرعه اي بزرگ گمش كرده بود ... با تمام وجود فريادش ميزد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:2  توسط میلاد   | 

 

گریه می کند

طاقت ندارم

من هم گریه می کنم

این گونه سبک می شوم

درست مثل بارش باران

که این روزها بد جوری خود نمایی می کند

شاید به حال من

من غریب تر از باران

هیچ شانه ای نیست که بر روی ان خود را خالی کنم

اما او زمین را دارد

چه خوب تکیه گاهی دارد

پنجره را باز می کنم

بوی باران نزدیک است

آری به یادت می افتم

اما از تو دور می شوم

خیلی دور

baroon

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:59  توسط میلاد   | 

 یه دختر چند سالی بود که پسری رو دوست داشت. اما هیچ وقت اینو بهش نگفته بود . هرگز به او ابراز علاقه نکرده بود . همیشه دوست داشت که پسر یه بار بیاد و با اون صحبت کنه . حتی یه صحبت معمولی !مثلاٌ از اون یه خودکار بخواد ، به همین سادگی !!! تا اینکه بالاخره یه روز پسر اومد و اتفاقاً از دختر یه خودکارخواست . دختر در حالی که خودکار توی جیبش بود گفت : ندارم !!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:54  توسط میلاد   | 

 يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد . اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود. دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم . يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده . وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كورشده . بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت ولي يه لبخند تلخ بهش زد و براي آخرين بار گفت : مراقب چشماي من باش ... .

GERYE

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:45  توسط میلاد   | 

 

نيمه شب بود ... در يك شب سرد و باروني ... در قبرستاني قدم ميزدم كه با همه ي قبرستانها فرق داشت ... ساكت بود و خلوت ... قبرهاي زيادي آنجا بود ... جايي بود كه دل هاي شكسته انسانها را خاك ميكردند ... در حال گذشتن از آنجا بودم كه ديدم دل تازه اي را به زير خاك ميبرند ... به آن سو رفتم ... 

صاحب آن دل آنجا بود ... ازش سوال كردم چرا دلت شكست ؟؟؟ قطره هاي كوچك اشك از چشمانش سرازير شد ... گفت : عاشق بودم ... عاشق كسي كه تمام زندگي ام و خوشبختي ام را در درون او ديدم ... آنهم عاشق بود ... هميشه از عشق و دوست داشتن برايم حرف ميزد ... اما ... نفهميدم كه دروغ ميگويد ....نفهميدم كه تمام حرفهايش دروغي بيش نبود ... تمام عشق و زندگي اش را با كاغذ كثيفي كه بهش ميگند پول فروخت ... نه دل عاشق من برايش مهم بود و نه زندگي اش و نه عشقش ... فقط و فقط پول برايش مهم بود ...

دلم نميخواست آنجا بمونم ... احساس تنهايي و غربت داشتم ... از چيزي ميترسيدم ... نميدونستم حدسم درسته يا نه ولي مي ترسيدم دل كوچك منم روزي اينجا خاك شود ... در قبرستاني تاريك و سرد و خلوت ...

ghabrestane eshgh

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:54  توسط میلاد   |